Moses and the Shepherd
|
دیــد مــوسی یک شبانی را بـه راه کاو همی گفت: ای خـدا و ای الـه
تو کــجایی تا شوم من چاکـــرت چارقت دوزم کنم شانه ســـرت
ای خـــدای من فـــــدایت جـــــان من جمله فرزندان و خان و مان مـن
جامه ات شویم شپشهایت کــشم شیر پیشت آورم ای محتشم
ور تــو را بیماریی آید بــه پیش من تو را غمخوار باشم همچو خویش
دستکت بـوسم بمـالم پــایکت وقت خـواب آیم بروبم جایکت
گـر بدانم خــانهات را مـن دوام روغن و شیرت بیارم صبح و شام
هــم پنیر و نــانهای روغـنین خـمرهها چغراتهای نـــازنیـن
سازم و آرم به پیشت صبح و شام از من آوردن ز تو خـوردن تمـام
ای فـدای تو همه بــزهای مـن ای به یادت هی هی و هی های من
زیـن نمط بیهوده می گفت: آن شبــان گفت موسی: با کیستت ای فــــــلان
گـفت: با آن کس کـه ما را آفـــرید این زمین و چـرخ از او آمد پدید
گفت موسی: های بس مدبر شدی خود مسلمان ناشده کـافر شدی
این چه ژاژ است و چه کفر است و فشار پنبه ای اندر دهان خود فشـار
گند کـفر تــو جهان را گنـده کرد کفر تو دیبای دین را ژنده کـرد
چــــارق و پاتابه لایق مــــر تـو راست آفتابی را چنین ها کـی رواست؟
گـر نبندی زین سخن تو حلق را آتشی آید بسوزد خلق را
با که می گویی تو این با عم و خال جسم و حاجت در صفات ذوالــجلال 1 |
شیر او نـــــوشد که، در نشـــو و نماست چارق او پوشد که، او محتاج پــاست
گفت: ای مـوسی دهانم دوخـتی وز پشیمانی، تو جانم سوختی
جـامه را بدرید و آهی کـرد تفت سر نهاد اندر بیابان و بـرفت
وحی آمد سوی موسی از خدا بنده ما را چرا کردی جدا؟
تـو برای وصل کردن آمدی نی برای فصـل کردن آمـدی
تـا توانی پا منه انـدر فـراق ابغض الاشیاء عندی الطلاق
هــــــــر کسی را سیـرتی بنهادهایم هر کسی را اصطلاحی دادهایـم
در حـق او مـدح و در حق تو ذم در حق او شهد و در حق تـو سم
در حـق او نـور و در حق تو نار در حق او ورد و در حق تـو خار
در حق او خوب و در حق تـو رد
از گرانجانی و چالاکی هـــمه
مـــن نـکردم خلق تا سودی کنم بلکه تا بر بندگان جـودی کنم
هـندیان را اصطلاح هـند مدح سندیان را اصطلاح سند مدح
من نـگردم پــاک از تسبیحشان پاک هم ایشان شوند و در فشان
ما درون را بنگریم و حال را
ناظر قلبیم اگـر خاشع بود گر چه لفظ و گفت ناخاضع بود
2
|
|
چـند از این الفاظ و اضمار و مجاز سوز خواهم سوز با آن سوز و ساز
سر به سر فکر و عبارت را بـسوز
مـوسیا آداب دانان دیگرنـد سوخته جان و روانان دیگـرند
عاشقان را هر نفس سوزیدنی اسـت بر ده ویران خراج و عشـر نیست
گر شود پر خون شهید آن را مشو
خـون شهیدان را ز آب اولیتر اسـت این خطا از صد صواب اولیتر است
جامه چاکان را چه فرمایی رفـو
عاشقان را مذهب و ملت خداست
رازهایی کان نمیآید به گــفت
دیدن و گفتـن به هم آمیختند
چند پرید از ازل سوی ابد
زانکه شرح آن ورای آگـهی است
در بیابان در پی چـوپان دوید
گرد از پره بیابان بـرفشاند
هم ز گـام دیگران پیدا بود
یک قدم چون پیل رفته بــــــر اریب
گاه چون ماهی روانه بر شکم 3
|
گاه حـیران ایستاده گه دوان گاه غلطان همچو گوی از صولجان
گفت: مژده ده که دستوری رسیـد
هرچه میخواهد دل تنگت بگو
کفر تو دین است و دینت نور جان ایمنی وز تو جهانی در امان
ای معـاف یفعل الله ما یشاء بی محـابا رو زبان را برگشـا
من کنـون در خـــون دل آغشتهام
تـازیانه بر زدم اسبم بگشت گنبدی2 کرد و ز گردون برگذشت
آفرین بر دست و بر بازوت باد
4 |
آموخته ام ... که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي